به مناسبت فرا رسیدن سال تحصیلی جدید؛

متن مرتبط با «های» در سایت به مناسبت فرا رسیدن سال تحصیلی جدید؛ نوشته شده است

برای خوبیهایتان حد تعیین کنید

  • نیلوبلاگ

    بیشترین ضربهها را خوبترین آدمها میخورند؛برای خوبیهایتان حد تعیین کنیدو هر کس را به اندازه لیاقتش بها دهیدنه به اندازه مرامتان؛زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است!تا میتازی با ...

    ادامه مطلب
  • یکی از فاکتورهای مهم توسعه، #انگیزه_پیشرفت است.

  • نیلوبلاگ

    تحلیل ⭕️ جامعهای که افراد آن، خصوصا جوانان، از انگیزهی پیشرفت بالا برخوردار باشند، به سوی ترقی و پیشرفت گام بر میدارد (به عنوان شرط لازم، نه کافی).گرچه معمولاً از تاثیر جامعه بر فرد، و متاثر شدن ا...

    ادامه مطلب
  • نشستی متفاوت با گردهمائی های قبلی :

  • نیلوبلاگ

    متن دعوت بنا بر اولویت بعلت محدودیت فضا : سلام - با توجه به اینکه جلسه عمومی بهمن یا اسفند تجمع دکتر نصیری منتفی شده — و با توجه به اینکه سالهاست تعداد قابل توجه ای از همسران این تشکل ابراز تمایل شرکت در این تشکل و آشنائی با اساتید گرانقدر ما را داشته اند —از فرصت می خواهیم استفاده کنیم و در یک تجمع محدود چنین نشست صمیمی ای را تدارک ببینیم — در غیاب شما در...

    ادامه مطلب
  • برای چندمین بار : پیام های خصوصی قابل نمایش و پاسخ نیستند .

  • نیلوبلاگ

    برای چندمین بار : پیام های خصوصی قابل نمایش و پاسخ نیستند ....

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم ( 11 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم ( 11 )در آغوشم گرفت. چند بار گونه هایم را بوسید. چادرش را مرتب کرد . بطرف در اتاق رفت، برگشت و نگاهی به چشم هایمکرد. خدایا !! چرا نمی فهمیدم !!؟از در بیرون رفت. دوباره بر گشت، باز در آغوشم گرفت. لحظه ایصورتم را به صورتش چسباند. احساس آرامش میکردم. صورتشکاملاً برافروخته بود. کفشهایش را لنگه به لنگه پوشیده بود.مرتب بر می گشت و نگاهم می کرد. وارد حیاط شد. برادر بزرگترم را صدا زد،مرتب باو شفارش می کرد.لب حوض نشست. دوباره در آغوشم گرفت، سرم را رویشانه اش گذاشت ،چند بار بوسید. آرام در گوشم زمزمه کرد:"درستو خوب بخون " بلند شد ،دوباره چادرشو که پشت روپوش...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم ( 12 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم ( 12 )وقتی وارد دانشگاه تهران شدم، حال و هوای دیگری داشتم.باران شبانگاهی ،هوای مطبوع و دلپذیری.را به ارمغان آورده بود. زمین خیس بود و شادابی مهر ماه سال 54 را حس می کردم.هوای بهاری بیست و دوم تیر ماه 96 چنان بچه ها را به وجد آورده بود که بعضی ها صبح زود ،مقابل مجسمه فردوسی منتظر حضور دیگران بودند.وزش باد خنک و ملایم ،درختان چنار را برقص آورده بود. پس ازسالها جدایی، دوباره شاداب و جوان ،بسوی دانشکده ادبیاتپر می کشیدند. نه موی سپید و پای ناتوان و نه قامت خمیده،مانع دیدارشان نبود. شور و نشاط جوانی را در نگاه یکدیگرجستجو می کردند. یکی یکی از دور پدیدار شدند...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم (15) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم (15) (کیسه شب عید)هنوز هوا تاریک بود و سرمای اواخر زمستان. بچه ها یکی یکی وارد حیاط شده و در پشت در راهرو منتظر بودند. صدای ترق ترق برف های یخ زده در زیر پا ی بچه ها ، آهنگ دلنشینی را تداعی می کرد .دقایقی بعد فولکسی سفید رنگ وارد حیاط مدرسه شد . استاد علی آبادی، با یک بغل پلی کپی و سوال امتحانی .درب راهرو باز شد و بچه ها روانه کلاس شدند. کلاس گرم بود وبچه ها اطراف بخاری نفتی حلقه زده بودند. پنج صبح ، کلاس آغاز شد و استاد علی آبادی با عشقی وصف ناپذیر مطالب جبریرا توضیح دادند. امتحانی در چهار صفحه از همان مطالب تدریس شده گرفته شد. بسیار جدی و ب...

    ادامه مطلب
  • افسوس بعضی ازجاهای خالی هرگزپرنمیشوند

  • نیلوبلاگ

    به یاد می آورم که معلم میگفتجاهای خالی را باکلمات مناسب پر کنید❕ولی افسوس بعضی ازجاهای خالی هرگزپرنمیشوند..آخر هفته است،جاهای خالی بسیاری پرنمیشوندجز تکرار خاطره ای و فاتحه ای ۰ ۰ ۹۶/۰۴/۱۵ محمد علی رئیس دانا ...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم ( 14 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    اواخر اسفند ماه سال 47 بود، از شدت سرما ی زمستان ، کمی کاسته شده بود .وارد سالن امتحانات دکتر نصیری شدم. سالن، بسیار شبیه سینما بود :بالکن ،سالن بزرگ شیب دار و سن بزرگی کهباچند پله از سالن بزرگ ، جدا می شد .هر سالن ازچند ردیف صندلی دسته دار پوشیده شده بود. روی هر دسته ، شماره هر دانش آموز ...

    ادامه مطلب
  • این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های، چهل ،پنجاه و شصت ارسالی:فریدون دانشیان

  • نیلوبلاگ

    من پُرم از خاطرات و قصه های کودکیاین که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !قصّهٔ افتادنٍ دندانٍ شیری از هُمالاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !قصّهٔ گاوٍ حسن ، دارا و سارا و امینروزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !بر سرٍ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !چای والفجر و...

    ادامه مطلب
  • من وهمکلاسیهای عزیزم( 9) - به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من وهمکلاسیهای عزیزم( 9)( عید جعفر در دوم مهر ماه سال 46)سال 46 سال سختی بود . پدر برای دومین بار در کارش شکستخورد. مادر به علت بیماری قلبی و نگران از ثبت نام من ، در بیمارستان بستری شد. خواهر و برادر هایم ازدواج کرده و مقیمشهرستان بودند. من بودم و انبوهی از مشکلات. نمی دانستم با ثبت نام چه کنم؟ با مختصر پولی که داشتم ، از چند کتابفروشیپشت پارک شهر ،کتابهای دسته دوم سال بعد را با قیمت بسیا...

    ادامه مطلب
  • من وهمکلاسیهای عزیزم ( 10) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من وهمکلاسیهای عزیزم ( 10) نفس زنان وارد دانشگاه تهران شدم. وقتی جلوی دانشکده -مقابل مجسمه فردوسی- رسیدم،نفس راحتی کشیدم.هنوز چند دقیقه ای به امتحان مانده بود.وارد راهروی طبقه اول شدم. مقابل درب ورودی و در کنار تابلوی اعلانات، عده ای از دانشجویان دختر و پسر، با کنجکاوی شب نامه دست نوشته ای را مطالعه میکردند: :"مردم مبارز ایران مدتهاست که مبارز نستوه، آیت الله طالقانی ، بهمراه...

    ادامه مطلب
  • من وهمکلاسیهای عزیزم ( 5)

  • نیلوبلاگ

    من وهمکلاسیهای عزیزم ( 5)با صدای هر ،هر بخاری نفتی ، پچ،پچ بچه ها هم شروع شد.هر لحظه صدای بخاری بیشتر و بیشتر می شد. دیگر معلم قادربه ادامه درس نبود. شیشه های مشرف به حیاط بخار کرده وقطرات آب روی آنها جاری بود. با دست کمی شیشه را پاک کردم،آسمان سرخ شده بود و ذراتبرف چرخ زنان و آرام روی درخت خرمالوی مشرف به پنجره مینشست. سپیدی حیاط و قرمزی خرمالو های زیر برف،منظره زیبایی را پدید آورده بود.ضربه ای به در نواخته شد. مردی قد بلند،لاغر اندام با موهاییجوگندمی و بینبی دراز وارد شد. نگاهی تند واخم آلود به مبصر و بخاری انداخت و گفت:: بفرمایید پایین ، توی حیاط وسطی.بچه ها دسته دسته از کلاس ها وارد راهرو شده تا از آنجا به حیاط وسطی که محصور بین دو ساختمان اول و دوم و راهروه...

    ادامه مطلب
  • قهرمان کودکی هایم کسوت مردانه و پهلوانانه نداشت { خانم توران میر هادی }

  • نیلوبلاگ

    شورای کتاب کودک قهرمان کودکی هایم کسوت مردانه و پهلوانانه نداشت. قهرمانم زنی بود با قامتی بلند و استوار، چهره ای بی پیرایه و زیبا، نگاهی به غایت روشن و کلامی محکم و مهربان. اصلا قهرمانی اش در همین آمیختن قدرت و مهربانی بود وگرنه مهربان در اطرافم کم نبود. مدیر مدرسه مان بود. هربار که به پنجره دفتر سرک می کشیدیم و می دیدیمش، دلمان قرص می شد. حضورش امنیت بود و مدرسه فرهاد، امن ترین جای دنیا بعد از خانه. یادم هست کلاس چهارم دبستان که بودیم، چند روزی نبود. فهمیدیم مشکلی پیش آمده. تا اینکه ی...

    ادامه مطلب