به مناسبت فرا رسیدن سال تحصیلی جدید؛

متن مرتبط با «صفدری» در سایت به مناسبت فرا رسیدن سال تحصیلی جدید؛ نوشته شده است

من و همکلاسی های عزیزم ( 11 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم ( 11 )در آغوشم گرفت. چند بار گونه هایم را بوسید. چادرش را مرتب کرد . بطرف در اتاق رفت، برگشت و نگاهی به چشم هایمکرد. خدایا !! چرا نمی فهمیدم !!؟از در بیرون رفت. دوباره بر گشت، باز در آغوشم گرفت. لحظه ایصورتم را به صورتش چسباند. احساس آرامش میکردم. صورتشکاملاً برافروخته بود. کفشهایش را لنگه به لنگه پوشیده بود.مرتب بر می گشت و نگاهم می کرد. وارد حیاط شد. برادر بزرگترم را صدا زد،مرتب باو شفارش می کرد.لب حوض نشست. دوباره در آغوشم گرفت، سرم را رویشانه اش گذاشت ،چند بار بوسید. آرام در گوشم زمزمه کرد:"درستو خوب بخون " بلند شد ،دوباره چادرشو که پشت روپوش...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم ( 12 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم ( 12 )وقتی وارد دانشگاه تهران شدم، حال و هوای دیگری داشتم.باران شبانگاهی ،هوای مطبوع و دلپذیری.را به ارمغان آورده بود. زمین خیس بود و شادابی مهر ماه سال 54 را حس می کردم.هوای بهاری بیست و دوم تیر ماه 96 چنان بچه ها را به وجد آورده بود که بعضی ها صبح زود ،مقابل مجسمه فردوسی منتظر حضور دیگران بودند.وزش باد خنک و ملایم ،درختان چنار را برقص آورده بود. پس ازسالها جدایی، دوباره شاداب و جوان ،بسوی دانشکده ادبیاتپر می کشیدند. نه موی سپید و پای ناتوان و نه قامت خمیده،مانع دیدارشان نبود. شور و نشاط جوانی را در نگاه یکدیگرجستجو می کردند. یکی یکی از دور پدیدار شدند...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم (15) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من و همکلاسی های عزیزم (15) (کیسه شب عید)هنوز هوا تاریک بود و سرمای اواخر زمستان. بچه ها یکی یکی وارد حیاط شده و در پشت در راهرو منتظر بودند. صدای ترق ترق برف های یخ زده در زیر پا ی بچه ها ، آهنگ دلنشینی را تداعی می کرد .دقایقی بعد فولکسی سفید رنگ وارد حیاط مدرسه شد . استاد علی آبادی، با یک بغل پلی کپی و سوال امتحانی .درب راهرو باز شد و بچه ها روانه کلاس شدند. کلاس گرم بود وبچه ها اطراف بخاری نفتی حلقه زده بودند. پنج صبح ، کلاس آغاز شد و استاد علی آبادی با عشقی وصف ناپذیر مطالب جبریرا توضیح دادند. امتحانی در چهار صفحه از همان مطالب تدریس شده گرفته شد. بسیار جدی و ب...

    ادامه مطلب
  • من و همکلاسی های عزیزم ( 14 ) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    اواخر اسفند ماه سال 47 بود، از شدت سرما ی زمستان ، کمی کاسته شده بود .وارد سالن امتحانات دکتر نصیری شدم. سالن، بسیار شبیه سینما بود :بالکن ،سالن بزرگ شیب دار و سن بزرگی کهباچند پله از سالن بزرگ ، جدا می شد .هر سالن ازچند ردیف صندلی دسته دار پوشیده شده بود. روی هر دسته ، شماره هر دانش آموز ...

    ادامه مطلب
  • من وهمکلاسیهای عزیزم( 9) - به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من وهمکلاسیهای عزیزم( 9)( عید جعفر در دوم مهر ماه سال 46)سال 46 سال سختی بود . پدر برای دومین بار در کارش شکستخورد. مادر به علت بیماری قلبی و نگران از ثبت نام من ، در بیمارستان بستری شد. خواهر و برادر هایم ازدواج کرده و مقیمشهرستان بودند. من بودم و انبوهی از مشکلات. نمی دانستم با ثبت نام چه کنم؟ با مختصر پولی که داشتم ، از چند کتابفروشیپشت پارک شهر ،کتابهای دسته دوم سال بعد را با قیمت بسیا...

    ادامه مطلب
  • من وهمکلاسیهای عزیزم ( 10) به قلم عباس صفدری

  • نیلوبلاگ

    من وهمکلاسیهای عزیزم ( 10) نفس زنان وارد دانشگاه تهران شدم. وقتی جلوی دانشکده -مقابل مجسمه فردوسی- رسیدم،نفس راحتی کشیدم.هنوز چند دقیقه ای به امتحان مانده بود.وارد راهروی طبقه اول شدم. مقابل درب ورودی و در کنار تابلوی اعلانات، عده ای از دانشجویان دختر و پسر، با کنجکاوی شب نامه دست نوشته ای را مطالعه میکردند: :"مردم مبارز ایران مدتهاست که مبارز نستوه، آیت الله طالقانی ، بهمراه...

    ادامه مطلب